تبليغاتX
گندم...

چند سال دیگر می خواهی زیر خاک بمانی تا سبز شوی!

گندم |


کاش دل ها را هم به شرط چاقو می فروختند...

گندم |


آنقدر آرزوهايم را به گور بردم
 
كه ديگر جايي براي جسدم نيست

گندم |


حرکت یک نقطه "جدا" را "خدا" می کند

گندم |


تنهايي، اين واژه را بلندترين شاخه درخت خوب مي فهمد

 

 

گندم |


 وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني

يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن..

گندم |


 بياييد گاهي سکوت کنيم

شايد خدا هم حرفي براي گفتن داشته باشد.....

گندم |


  از ميان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند

 تنها کسانی با خود چتر می برند

که به کار خود ايمان دارند .......

گندم |


به شانه ام می زنی که تنهایی ام را تکانده باشی ؟

 به چه دل خوش کردی ؟

 تکاندن برف از شانه های آدم برفی ؟

گندم |


زندگي را دور بزن

 

 و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي

 

 لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن

 

 که پايت را خراشيدند

گندم |


زندگی قصه مرد یخ فروشی است

که از او پرسیدند فروختی؟

گفت:نخریدند تمام شد...

گندم |


اگر برف میدانست

کره خاکی و آدمهاش این قدر کثیفند

 هنگام فرود آمدن لباس سفید نمی پوشید

گندم |


زانو نمی زنم

 حتی اگر...

 آسمان کوتاهتر از قد من باشد.

گندم |